باز امشب آسمان خیالم ابری است
آرام آرام، به گذشته های دور خود قدم می نهم
تمام آرزوهای کوچک کودکی
همانند بازی لیلی دختران
از برابر چشمانم عبور می کنند
کمی جلوتر از گذشته ...
خواسته های نوجوانی ام مانند کتابی مصور ورق می خورد
و حال، با تمامی احساس،نیازهای گنگ خود را
در آغوش می کشم ...
به افکاری که در آسمان خیالم یکی پس از دیگری
برهنه می شوند لبخند می زنم
آری
امشب آسمان را با دستان لرزان خیال به پایین خواهم کشید
قیمتش هرچه باشد خواهم پرداخت
"ماه از آن من است"
سنگ در برکه می اندازم و می پندارم
با همین سنگ زدن ماه به هم میریزد
کی به انداختن سنگ پیاپی در آب
ماه را می شود از حافظه آب گرفت
هر وقت دلتنگ شدی مثل آسمون بی بهونه ببار
اونقدر ببار تا دوباره صاف آفتابی بشی
زندگی تکرار همین آبی و آفتابی شدن هاست
رنج ها نمی مانند...
ما همیشه صداهای بلند رو می شنویم
پررنگ ها رو می بینیم
سخت ها رو می خواهیم غافل از اینکه ...
خوب ها آسون میان
بی رنگ می مونن
و بی صدا می رن
وقتی خاطره های آدما زیاد می شه
دیوار اتاقشون ر می شه از عکس
اما همیشه دلت واسه اونی تنگ می شه
که نمی تونی عکسشو رو دیوار بزنی
سیاهی قلب ها از زیادی گناهان است
و زیادی گناهان از فراموشی مرگ
و فراموشی مرگ از زیادی آرزو ها و دوست داشتن دنیاست
و دوست داشتن دنیا در راس همه خطا هاست
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود
مجنون بدون اینکه متوجه شود از بین او و مهرش گذشت
مرد نمازش را قطع کرد و داد زد چرا بین من و خدایم فاصله انداختی
مجنون به خود آمد و گفت:
من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم
تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی من بین تو و خدایت فاصله انداختم